دنیا پر از مشرکین بود... یکی بتی را به فریاد می خواند ودیگری از قبر امیدوار بود و سوّمی بشری را

عبادت کرده ودیگری درختی را تعظیم می کرد  پروردگارشان به آنان نظرمی افکند و عرب و عجم ِآنان، به 

غیر از موحّدین اهل کتاب را هلاک نمود.

و در میان آنان، بزرگی از بزرگان با نام (عمرو بن جموح) صاحب بتی به نام «مناف» بود و به خاطر او، 

اعمالی را انجام می داد و روبرویش سجده می کرد. و مناف، در مواقع غم واندوهش و در برآوردن و تأمین 

حاجاتش، پناهگاه او بود، بتی بود که با دستان خودش از چوب ساخته بود، اما از اهل و عیال و اموالش

محبوب تر بود ودر تقدیس و تزیین آن، اسرافها می کرد که این، عادت او از زمان شناخت ودرک دنیا بود و

حتی عمر زندگی او از 60 سال گذشته بود. وقتی که محمد صلی الله علیه وسلم  به پیامبری مبعوث شد،

مصعب بن عمیررضی الله عنه  را به عنوان معلّّم و دعوتگر به مدینه فرستاد واز قضا، سه فرزند عمروبن 

جموح به همراه مادرشان، مسلمان شدند بدون آنکه او مطلع باشد. فرزندانش به نزد پدرشان رفته وخبر

دعوتگر توحید را به او رساندند و قرآن را برای او قرائت نمودند و گفتند: ای پدر. مردم از او تبعیّت می کنند 

آیا شما مایل به پیروی از نظریات او نیستید؟

(عمرو) گفت: تا وقتیکه با مناف مشورت نکنم و نظرش را جویا نشوم، کاری انجام نخواهم داد.